
ميدان خلوت بود. مردم در رفت و آمد عادي بودند و بر خلاف هر روز به نظر مي رسيد امروز صبح تبليغات انتخاباتي دارد خستگي در مي كند.
آستانه ي انتخابات در ايران، به نظر من بهترين آستانه ي دنياست. چهار سال – آن هم اين چهار سالي كه گذشت – راه نفس آدم را مي گيرند. وقتي هم مي خواهي به كمك كپسول اكسيژن نفس بكشي، پا روي شيلنگ مي گذارند و نمي گذارند همان هواي كمكي هم به تو برسد. اما آستانه ي انتخابات كه مي شود، آن هم انتخابات رياست جمهوري، پاي مصلحت نظام در ميان است. پليسها لبخند مي زنند. گشت ارشادي ها به مرخصي مي روند، خلاصه ايران گل و بلبل مي شود و تو مي تواني تدابيري بينديشي براي اينكه حرف بزني و چهار سال خفگي انديشه ات را در چند روز بيان كني. پس بايد بي وقفه و بدون كشتن حتي لحظه اي وقت، تلاش كني.

داستان من و دوستانم در همگرايي گروههايي از جنبش زنان براي بيان مطالبات در انتخابات هم از همين قرار است و بخشي از امروز ما اينچنين:
سر پل تجريش، در خيابان اصلي، رو به روي امام زاده صالح، مردي جوان با تيشرت چسبان قرمز رنگ و شلوار چسباني كه كمرش كمي پايين تر از تيشرت مانده بود و قسمتي از بدنش را مي نماياند، ايستاده بود و به نفع كانديدايي كه در چهارسال مسئوليتش به گردن جواناني درست با همين پوشش و تيپ، آفتابه مي انداختند و به عنوان شرور و مزاحمان نواميس مردم!! دور شهر مي گرداندند، به سبك سبزي فروشهاي دوره گرد، تبليغ مي كرد. و رهگذران با ترشرويي از مقابلش مي گذشتند و روي مي گرداندند.
امروز تعداد انگشت شمار دختران و پسراني را ديدم كه با پوششهايي اينچنين براي كانديدايي كه چهار سال گشت ارشاد را در كارنامه ي خود دارد، تبليغ مي كنند و گشت ارشادي آنها را به راه راست!! هدايت نمي كند.
محبوبه و نوشين و ژيلا كه رسيدند، شعارهاي گلبهي رنگمان را در دست گرفتيم، درست رو به روي امامزاده صالح كه معمولا مردمي از طبقه ي متوسط در آنجا رفت و آمد مي كنند: "ما به مطالبات زنان راي مي دهيم".

اولين گروهي كه با نگاههاي پرسشگر ما را دوره كردند، مردان كارگري بودند كه معمولا در ميادين شهر در انتظار كار مي ايستند. و سپس زنان و مردان رهگذر، حلقه را بزرگتر و بزرگتر كردند و ما هم شروع كرديم به توضيح دادن:
- پيوستن بي قيد وشرط به كنوانسيون رفع هر گونه تبعيض عليه زنان و اصلاح چند اصل قانون اساسي در جهت برابري
توضيح بيشتري خواستند؛ گفتيم: ما خواستار برابري انسانها هستيم و به كانديدايي راي مي دهيم كه براي اجراي آن برنامه ريزي كند.
تفكري كه در پي رواج چند همسري و قانوني كردن صيغه است، كانون خانواده را هدف گرفته است.
زنان هوو نمي خواهند، حقوق برابر، و حضور برابر در جامعه را مي خواهند.
صدايي از ميان جمع بلند شد: خانوم تو خونه ها زن سالاريه! ديگه حقوق بيشتر واسه چي؟
صدا از آن مرد ميان سالي بود با مشخصات ظاهري طبقه ي كارگر. گفتم: ما مي گوييم انسان بايد سالار سرنوشت خود باشد. مرد يا زن نمي تواند خود را سالار ديگري بداند. تجربه ي شما زاييده ي فرهنگ مردسالاري ست. برابري زن و مرد، به معني زن سالاري نيست، به معني پذيرش تلخي ها و شيريني هاي زندگي به يك اندازه است.
خواست كه بيشتر بداند. و از همينجا پخش بروشورهاي همگرايي زنان براي طرح مطالبات در انتخابات، آغاز شد و چند دقيقه بيشتر طول نكشيد كه هر چه بروشور و دفترچه همراه داشتيم، پخش شد.

ماشينهاي رهگذر، لبخند به لب، بروشورها را مي گرفتند و مي رفتند، اما عابران انگار دلشان نمي آمد اين حلقه را ترك كنند.
زني حدود 70 ساله با صدايي كه رنج ساليان رگه دارش كرده بود، گفت: 50 سال است كه پا به پاي شوهرم كار مي كنم. بعد از اين همه سال هيچ چيز ندارم كه مال خودم باشد. اين تنها مشكل من نيست. اغلب زنان اين گرفتاري را دارند. آيا در ميان كانديداها كسي هست كه بخواهد آن را حل كند؟ من حتما به او راي مي دهم.

زن ميانسال ديگري مي گفت: چهار سال پيش احمدي نژاد گفت كه زنان خانه دار را بيمه مي كند. اما همينكه راي آورد، ديگر خبري نشد. فقط بگير و ببند بود و گير دادن به روسري و مانتو دختران و زنان. اينهايي كه مي گوييد خوب است اما به چه كسي راي بدهيم كه اينها را اجرا كند؟
ژيلا سعي مي كرد با مردم تك تك صحبت كند و آنها را از خواسته هاي مطرح شده از سوي جنبش زنان آگاه كند. مردان و زنان پيگيرانه گفت و گو مي كردند و گاه از ما مي خواستند كه براي تحقق اينها كه اتفاقا خواسته ي آنها نيز هست، تلاش كنيم و ما هم از آنها مي خواستيم كه در اين تلاش به ما بپيوندند.
محبوبه مي گفت: اگر زنان هوو نمي خواهند، بايد جلو لايحه ي ارائه شده از سوي دولت فعلي را بگيرند. بايد خودشان بگويند كه صيغه نبايد قانوني شود.
چند مرد با صداي بلند مي گفتند: ما هم اينها را نمي خواهيم. تو اين وضعيت بد اقتصاد هشتمون گرو نهمونه.
و ما مي گفتيم كه طرح چنين مسائلي از سوي دولت نتيجه اي جز گرفتاري، درگيري، فساد و فقر ندارد و تنها در اين صورت است كه حاكميت اقتدارگرا مي تواند وقت و توان فكر كردن به مسائل مهمتر را از مردم بگيرد.

اما اصلي ترين پرسش مردم درباره ي كنوانسيون بود. انگار بين المللي بودن آن به آنها اميد مي داد كه اگر تصويب شود، ماندگار و اجرايي ست. و نوشين به زبان ساده و كوتاه توضيح مي داد: يعني برابري زنان و مردان در جامعه. يعني فرصتهاي شغلي برابر. يعني اينكه چرا كانديداهاي زن را رد صلاحيت كرده اند؟ زنان بايد حق داشته باشند كه در رقابتهاي انتخاباتي رياست جمهوري شركت كنند. زنان حق دارند مديران ارشد كشورشان باشند.
مردم مي خواستند به آنها كانديدايي معرفي كنيم كه به او راي بدهند. مي گفتيم: ما از كسي حمايت نمي كنيم. ما به مطالبات زنان راي مي دهيم.
بعد صداي موسوي! موسوي! بلند مي شد. گاه نيز كساني در جمعي كه به ما پيوسته بودند، از كروبي و رضايي حمايت مي كردند.

یک جا نمی توانستیم بند شویم تا می ایستادیم جمعیتی نزدیک به 50 نفر دورمان جمع می شد و ما بعد از دقایقی بحث و گفتگو راه می افتادیم و جمعیت هم با ما حرکت می کرد. همچنان که از محوطه باز میدان به سمت امامزاده حرکت می کردیم شعارهایمان را بالا گرفته و هرکدام در لحظه شعاری می گفتیم. محبوبه فریاد می زد نه به گشت ارشاد، نه به حجاب اجباری بعد نوشین دنبالش را با یک شعار دیگر می گرفت و ژیلا بلافاصله نگاه جستجوگرمردم را با بروشورهای همگرایی جواب می داد.
مسيرمان را به طرف بازارچه ي امام زاده صالح كج كرديم و حمايت كسبه ي بازار، ديدني بود. مرداني از طبقه ي متوسط كه مايحتاج روز مردم را مي فروختند و چه آگاهانه و دقيق درباره ي خواسته هاي ما اظهار نظر مي كردند: خانوم ما هم چند همسري نمي خوايم. صيغه نمي خوايم. يك كلام! فساد نمي خوايم.
و زني كه در حال خريد بود مي گفت: اسلام اسلام مي كنن و نام اسلام را به گند مي كشن. اينا كه خواسته ي اسلام نيست! خواسته ي خودشونه كه به زور تو سر مرداي ما مي كنن.

قرارمان در روز تعطيل يك ساعته بود. 2 تا 3 بعد از ظهر. كمي بيشتر طول كشيد. به خاطر ذهن پرسشگر مردم اطرافمان و دل پر غصه شان كه مي خواست صادقانه حرف بزند. بگويد و بشنود.
در مسير برگشت سر ميدان فاطمي خانمي در حدود سني مادرم در كنار ماشين ما در حال رانندگي بود. هنگام دور زدن، روسري از سرش افتاد. مردد ماند كه فرمان را در دست بگيرد يا روسري را روي سرش بكشد. شيشه ي هر دو ماشين پايين بود و چه پنجره اي بهتر از اين براي گفت و گو. با تاكيد گفتم: نه به حجاب اجباري! يك لحظه انگار خشكش زد. ناگهان با شادي جيغ كشيد و دو انگشتش را به نشانه ي اميد پيروزي از ماشينش بيرون آورد.
دور زد و از هم دور شديم. و هر يك لبخند و اميد مشتركمان را به دو سوي شهر برديم.
سایر مطالب مرتبط:
شور همگرایی در خیابان ها
میدان های شهر پذیرای فعالان همگرایی جنبش زنان