
بار الها! این خردادهای چهارسال یک بار را از ما نگیر. یعنی این چند وقته بازار وعده وعیدها خدا را صد هزار مرتبه شکر آنقدر داغ است که همه مان سوختگی درجه ی سه گرفته ایم و الان در بخش سوانح و سوختگی بستری هستیم. بزنم به تخته و گوش شیطان کر و کمر کفر شکسته برخی از کاندیداهای ما آن چنان با هم کورس انداخته اند که باور بفرمایید خیلی هایمان بین این چند راهی نشسته ایم و مدام داریم گل پر پر می کنیم تا تصمیم بگیریم چه طرفی بدویم. مقصودم از این چند نفر به ترتیب بی ترتیبی آقایان "محسن رضایی"، "مهدی کروبی"، "میرحسین موسوی" و "اکبر اعلمی" می باشد. بابا اینقدر لوسمان نکنید، پررو می شویم ها. از ما گفتن. ولی حالا که شما دارید می گویید پیشنهاد می کنم از آن جایی که نیم بیشتری از جمعیت کشور را زنان تشکیل می دهند (البته که مقصودم جداسازی جنسیتی و این ها نیست ها، اشتباه برداشت نشود لطفا) در مورد مسائل زنان کمی حساب شده سخن به میان بیاورید تا هم انتخاب ما راحت تر شود هم تلاش های روز و شب شما به حول و قوه ی الهی به بار بنشیند. شما راضی، ما راضی، ناراضی هم بالشتش را بگیرد دستش، برود سینه ی قبرستان استراحت کند.
از آنجایی که من هم اینجا بیکار ننشسته ام و در یک دستم یک ذره بین دارم به چه گنده گی و در دست دیگرم موچین، قصدم آن است که بروم به سراغ سخنان اخیر این بزرگان در باب مسائل زنان و سووالات و نظرات خودم را عنوان نمایم که بیخ گلویم را بدجوری چسبیده اند و اگر نگویم خفه می شوم. به همان ترتیب بی ترتیبی شروع می کنم و هر سری یک نفر را می گذارم وسط دوری.
جناب آقای محسن رضایی!
سلام عرض می کنم قربان. خوش آمدید به بازی انتخابات. با حضورتان ما را خوشحال (نمی گویم چرا) و یک نفر را (نمی گویم چه کسی، شما هم نمی دانید) ناراحت کردید ها (نمی گویم چرا) خودمانیم. خوب کردید. تا باشد از این حضورها باشد. کس دیگری هم سراغ داشتید بفرمائید تشریف بیاورند. خوب دیگر لفتش نمی دهم. بخش هایی از سخنان سرکار را که نیاز به بحث و مباحثه داشت با اجازه به دنبال می آورم. به عرض برسانم از آن جایی که آدم خودمانی هستم در ادامه شما را "تو" خطاب می کنم. باشد که ناراحت نشوید که اگر شدید من هیچ کاری نمی توانم بکنم.
"از آزادی های مشروع حمایت های جانانه ای خواهم کرد": بلا نگیری، آن جانانه ات مرا کشت به ولله. ولی آن مشروعت هزار و یک بو و معنا و صدا دارد. مشروع تو همان مشروع من است یا مشروع من نامشروع تو یا هر دو مشروعند یا هیچکدام یا آن که تو بگویی مشروع است یا آن که من نگویم؟ اَه، اصلا ولش کن. خوب واضح تر بگو و اینقدر خون به جگر من نکن ای جانانه.
"اگر حجاب را برای بانوان اجباری کنیم ممکن است به مبارزه ی اجتماعی تبدیل بشود": ای قربان آن دهنت بروند. این را زودتر نمی توانستی بگویی؟ کجا بودی این چند وقت ما نمی دانستیم؟ پس بلد بودی و رو نمی کردی؟ ای زبل خان! البته که حقیقت حقیقتش را بخواهی جمله ات در حد "آن دختر بادام دارد" ابتدایی بود. یعنی در کل حساب دو دوتا چهارتا بود، ولی خوب به نظر می رسد حساب ها ضعیف عمل می کنند. ناراحت شدی؟ قهر نکنی ها! داریم دوستانه صحبت می کنیم.
"ما باید سعی کنیم حجاب اسلامی را با فرهنگ ایرانی همراه کنیم." البته نیازی به سعی شما نبود، اصولا آن چیزی که با فرهنگ منطبق باشد خودش خواهی نخواهی همراهی خواهد کرد. اگر هم نباشد آب در هاون نکوبید. صد بار گفته اند با مسئله ی فرهنگی خیلی شوخی نکنید. شما عوض می شوید، فرهنگ عوض نمی شود. گوش نمی کنید دیگر، نتیجه اش هم می شود کار اضافه. اصلا بگذار مثالی بزنم. فرهنگ به مانند آب است و برخی انتظارات ناهمگن مثل قطره ی روغن. حالا مدام روغن بریز دراین آب و شب تا صبح با چوب و باتوم و تسمه و میخ وسیخ و آن ماشین سبزها مدام همش بزن. خوب خودت را خسته می کنی. کلا منظور این که اگر راه درستش را در پیش نگیری و همگنش نکنی تا فردای قیامت دستت بند است. به خاطر خودت گفتم. الکی الکی خسته می شوی و آخرش هم هیچی به هیچی.
در ضمن در آن "ما"یی که گفتی چه کسانی را دخیل کردی؟ ما را هم در بازی راه دادی یا نه؟ اگر مثل برخی می خواهی به رویت نیاوری که ما هم هستیم و می خواهی فامیل بازی در بیاوری من از همین الان می روم جا.
"فلسفه حجاب بايد به خوبي تبيين شود تا انشاءلله خانمهاي ما با ميل و اختيار حجاب را انتخاب كنند. بله؟ نمی دانم ها، شاید پرده ی سماخ من مشکل دارد که به گوشم غیرهارمونیک صدا کرد. عزیز من! می دانی که بسی حساس هستیم و باریک بین و موچین در دست گرفته و سخنان مردسالارانه ات را با زبردستی می کشیم بیرون. خُب دقت کن. به خدمت گرامی ات عرض کنم آن قسمت خانم های "ما"یت بد صداست. حس مالکیت القاء می کند و من عصبانی می شوم. این همه ما از برابری حرف زدیم که قصه ی حسین کرد شبستری نخواندیم. این از دو حالت خارج نیست یا اصلا به حرف های ما گوش نمی کنی، یا حرف ما برایت ارزش یک هسته ی آلبالو را هم ندارد. دیدی چه باهوشم؟ از تحلیلم خوشت آمد؟ بله آقا. بیکار ننشسته ایم که. بعد هم، آن ان شاء اللهی که گفتی یکجوری بود. حالا گیریم شما فلسفه را به خوبی تبیین کردید و ان شاءالله نشد (یعنی خدا نخواست) و خانم ها باز هم با میل و اختیار آن را قبول نکردند. آن وقت هم به این ان شاءاللهی که گفتی پای بندی با جور دیگری میل و اختیار را تعبیر خواهی کرد؟ نمی دانم ها اصلا جمله ات را خودت یک بار دیگر بخوان. خیلی مشکل مفهومی دارد. تو را به خدایی که می پرستی جملاتی نگو که فردا هزاران نفر با تأویلات و تفاسیر متعدد بیایند سراغ ما.
در کل نمی خواهم ناامیدت کنم ولی به نظر می رسد آن اتوبانی که داری در آن می گازی تا آن جایی که تجربه نشان می دهد به یک ناکجا آباد دیگر ختم می شود که در آن نا کجا آباد تو بخواهی هم (که در این مورد کمی تا حدودی مشکوکم) نمی توانی به این وعده هایت عمل کنی. آخر حقیقتش را بخواهی قبل از تو یکی از دوستانت (اسمش را هم نمی گویم، هیچکس هم نمی داند چه کسی را می گویم) با یک خورجین از همین وعده ها از همان مسیر رفت و خبر نداری قبل از رفتنش هم چه دادار دودوری راه انداخت. حالا من نمی دانم وسط راه زد به خاکی، راه گم کرد یا دزدهای سرگردنه خورجین وعده هایش را به یغما بردند، ولی در هر صورت آن چیزی که ما دیدیم با آن چیزی که گفت تفاوتش از زمین بود تا زیرزمین. کلا یک سووال داشتم؛ آیا این خاصیت آن جاده است که وقتی در آن گاز و ترمز می دهید این جوری می شوید یا این جوری هستید که وارد آن جاده می شوید یا هیچکدام یا هردو؟ این خیلی مهم است ها. رویش فکر کن و جواب بده. نخواستی هم نده، خیلی مهم نیست. ارادتمند.